عبد الحسين بن محمد حسن طبيب تبريزى
345
مطرح الأنظار في تراجم أطباء الأعصار وفلاسفة الأمصار ( فارسى )
يوسف بن ابراهيم گويد پس از اين تفصيل حنين از مجلس جبرئيل بيرون رفت و من ساعتى اقامت نمودم حين خروج حنين را درب خانهء جبرئيل ايستاده يافتم كه انتظار مرا داشت پس بر من سلام كرد گفت حاضر بودى كه چند سال قبل يوحنا با من چكونه رفتار كرد و هماكنون رفتار جبرئيل را با من ملاحظه نمودى التماس من آنست كه اينك شطرى از نوشتهاى مرا كه در فلسفه و طب جمع و تلفيق نمودهام پيش يوحنا برى و امر مرا مكتوم بدارى پس چند جزوى از نوشتهاى وى گرفته شتابان به منزل يوحنا شدم اجزأ را پيش روى او زمين گذاشتم تمام را بدّقت بديد و از كثرت تعجب لب بگزيد گفت آيا حضرت مسيح نازل شده و اين عبارات تلفيق كرده ( و اللّه ليس هذا الكلام الا كلام مؤيد بروح القدس ) پس از آنكه تحيّر يوحنا از مطالعهء آن رسايل از حدّ كذشت حقيقت امر را پيش او مكشوف نمودم و كفتم اين چند جزو نمونهء از تأليفات حنين بن اسحق است كه تو او را نسبت پيلهورى دادى و از مجلس درس خود راندى يوحنا از من تمنا نمود كه ما بين او و حنين آشتى دهم پس حنين را پيش او بردم در حق او بذل و بخشش بىاندازه نمود و حنين با يوحنا بسر مىبرد و بترجمهء كتب اشتغال داشت تا آنكه در سنه دويست و بيست و پنج هجرى من از ملك عراق نهضت نمودم « انتهى كلام يوسف » بالجمله بعد از اين حكايت رفته رفته كار حنين بالا كرفت و روز بروز بر علم و اشتهارش بيفزود چنانچه در كتاب مختصر الدول كويد ( و لم يزل امر حنين يقوى و علمه يزيد و عجايبه تظهر حتى صار ينبوعا للعلوم و معدنا للفضايل ) صاحب طبقات در ترجمهء حنين نويسد كه ما بين مأمون خليفهء عباسى و سلطان روم دوستى و و داد بوده و باهم مكاتبات داشتهاند چون مأمون طالب علوم حكمت بود و اين علوم در ميان عرب شيوع نداشت لهذا مأمون نامه بسلطان روم نوشت و از كتب حكمت در آن ملك آنچه مخزون بود درخواست كرد سلطان روم بعد از امتناع زياد آخر الامر راضى شد و كتب زياد از فلسفه و طب و هيئت و نجوم و هندسه و غيره حمل بر بلاد اسلام نمودند پس مأمون امر بنقل و ترجمهء كتب مزبوره نمود و بر حنين بن اسحق كه در آنوقت در سن شباب بود فرمان رفت كه از كتب مزبوره آنچه تواند به عربى ترجمه